تبليغاتX
و صبوری مرا کوه تحسین می کرد
یکشنبه دوم تیر 1387

 

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن

من اختتام قصه ی مجنون رام را اعلام می کنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط مارالی  | 

سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

 

 

ای دل من گریه نکن کاری ازت بر نمیاد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط مارالی 

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سر گشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

 

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو،چشمه ی شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود

 

نه بهاری و نه یاری دیگر

حیف!!!

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو

این غم شیرین را

با خودم خواهم برد

 

حمید مصدق

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

 

هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

اگر چه فاصله ی ما...

چگونه بتوان گفت؟

-هنوز با من هست

کجایی ای همه خوبی؟

تو ای همه بخشش

چه مهربان بودی

-وقتی که مهربان بودی

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط مارالی  | 

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386

 

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما

هزار نفرین باد

به دست های پلیدی

که سنگ تفرقه افکند در میان ما

امید آمدنت را به گور خواهم برد

و کس نمی داند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم مرد

چگونه خواهم زیست

 

حمید مصدق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386

 

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار

خیابان غربت را پیدا کن

و وارد کوچه و پس کوچه های تنهایی شو

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام

در کلبه را باز کن

به سراغ بغض خیس پنجره برو

حریر غمش را کنار بزن

مرا خواهی دید

که با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار است

پشت دیوار درد هایم نشسته است!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط مارالی  | 

پنجشنبه دهم خرداد 1386

 

آه! می گویند چون بگذشت روزی

بگذرد هر چیز با آن روز

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

زان نباید یاد کردن،

خاطر خود را بی سبب ناشاد کردن.

بر خلاف یاوه ی مردم

پیش چشم من ولیکن

نگذرد چیزی بدون سوز

می کشم تصویر آن را

یاد من می آید از آن روز!

 

 

نیما یوشیج

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

چهارشنبه نهم خرداد 1386

 

با تو یک ساعت کنار درخت هر روز

با تو عطر شب و نگاه ماه

با تو باران و جاده ی خیس و چتر و حرف

با تو چه عطر خوشی

سمت های مرا از پرنده پر می کند

اردیبهشت!

خودت هم می دانی آنقدر عاشقم

که همه را شبیه تو می بینم!

 

 

با تغییری کوچک

برگرفته از:

نامه یا کمتر بگویم های من به اوما

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

چهارشنبه نهم خرداد 1386

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که

هيچ زندگي نکرده است !

 تقويمش پر شده بود

و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.

 پريشان شد و آشفته و عصباني .

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . 


داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد .

آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد .

جيغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد .

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .

خدا سکوتش را شکست و گفت

عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت ،

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي ،

 تنها يک روز ديگر باقي است .

بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن .


لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز !

با يک روز چه کار ميتوان کرد ؟!


خدا گفت :آنکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،

 گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در

 نمييابد هزار سال هم به کارش نمي آيد .


و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و

گفت : حالا برو و زندگي کن .

 
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي

دستانش درخشيدند .

اما ميترسيد حرکت کند.....ميترسيد راه برود .....ميترسيد

 زندگي از لاي انگشتانش بريزد ، قدري ايستاد ..... بعد

با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين

 زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين يک مشت را

مصرف کنم .


آنوقت شروع به دويدن کرد

زندگي را به سرو رويش پاشيد ،

 زندگي را نوشيد ،

زندگي را بوييد ،

و چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود .

ميتواند بال بزند . ميتواند پا روي خورشيد بگذارد .

 ميتواند .....


او در آن يک روز آسمان خراشي بر پا نکرد ،

زميني را مالک نشد ،

مقامي را بدست نياورد ،

اما .....اما در همان يک روز دست به پوست درخت کشيد

 روي  چمن خوابيد ،

کفش دوزکي را تماشا کرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي که نميشناختندش سلام کرد

و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

 
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ،

لذ ت برد و سرشار شد و بخشيد ،

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

 
او همان يک روز زندگي کرد ،

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ،

 کسي که هزار سال زيسته بود ...!


ارادتمند شما : سوگند امير

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط مارالی  | 

سه شنبه هشتم خرداد 1386

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛

و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:

سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

 من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

 آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 دوست و دوستدارت:خدا

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

 

صبح بود.

آسمان آبی بود.

همه چیز اردیبهشت بود.

پاک پاک پاک.

خورشید بود.

عشق بود.

دوستی بود.

دانه ی اناری بود.

من بودم و هجوم گرم لحظه هایی که از خورشید می آمدند.

ناگهان رویش شقایقی اردیبهشت آن روز مرا ترساند.

چه ترس قشنگ پاکی!

یکدست یکدست...

مثل ابر های خاکستری که این روزها منظره ی پشت پنجره اتاقم شده!

"ابر خاکستری بی باران دلگیر است"

این روزها نه فقط سکوت بلکه همه چیز دلگیر است.

همه چیز خاکستری است.

سفیدی های ابر و کاغذ خاکستری شده.

اردیبهشت مرده و از آن فقط خاکستر به جا مانده

همه ی آبی ها

همه ی سفیدها

همه ی چیز های خوب مرده است

مداد ها شکسته است

 

 

مارالی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386

SohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.comSohrabSepehri.com

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

یکشنبه بیستم اسفند 1385
 

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...

به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد...

همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...

جاي خالي او...

با هيچ رنگي پر نشد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

جمعه هجدهم اسفند 1385
                                              

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .
 
 مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
 
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد ؟
 
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛
 
چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
 
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد .
 
او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند،
 
صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . 
 
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش ، برايت متأسفم .
 
از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ،
 
تله موش هم ربطي به من ندارد .
 
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت :
 
آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ،
 
 چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد.
 
مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .
 
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت .
 
 اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و
 
گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!
 
او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد .
 
 
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت
 
و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
 
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .
 
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود .
 
همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.
 
 صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند.
 
بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت .
 
زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .
 
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .
 
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد.
 
بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند.
 
براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
 
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد .
 
تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد.
 
افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند.
 
 بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
 
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد
 
و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !
 
 
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن.
                                                   شايد خيلي هم بي ربط نباشد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
 

به سراغ من اگر مي آييد؛ نرم و آهسته بیایید

مبادا كه ترك بردارد شيشه نازك تنهايي من...

آرام باش وگوش كن:

شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی.

در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید.

صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست

و تنها می توان آن را با گوش دل شنید

و نه با گوش جان.

پس گوش دل خود را باز کنیم

تا صدای سکوت را بشنویم که

همان صدای خداست

و صدای خدا آهنگ عشق است؛

 به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بیایید...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
 

یک سال دیگه هم با کلی خاطره ی شاد و غمگین از اون

 ۲۸ بهمن پارسال گذشت...

امروز ۲۸ بهمن هست... !

 

۱۶ سال پیش این موقع ها...

خدا با من خداحافظی کرد

و من و با یه دونه فرشته ی مهربون فرستاد جایی که

خیلی عجیب بود!

جایی با آدم هایی مختلف...

مهربون و صادق و با وفا...

اما گاهی هم

آدمایی که دل من ازشون می گرفت

جایی که من برای کنار اومدن باهاش دست فرشتمو رها نکردم...

فرشته من رو پیش خدام می برد...

 

 

امروز می گم فرشته ی مهربونم دوستت دارم!!!

اندازه ی همه ی آبها و نورها...

هیچ وقت تنهام نگذار

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

جمعه بیست و چهارم آذر 1385
 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

 
سرها در گريبان است.


كسی سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.


نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند،كه ره تاريك و لغزان است.

 
و گر دست محبت سوی كس يازی،

 

به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛

 
كه سرما سخت سوزان است.


نفس كز گرمگاه سينه می آيد برون، ابری شود تاريك.


چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.


نفس كاين است، پس ديگر چه داری چشم،

ز چشمِ دوستانِ دور يا نزديك؟


مسيحای جوانمرد من! ای ترسایِ پيرِ پيرهن چركين!


هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...


دمت گرم و سرت خوش باد!


سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!


منم من، ميهمان هر شبت؛ لولی وشِ مغموم.


منم من، سنگ تي پا خوردة رنجور.


منم، دشنامِ پستِ آفرينش، نغمة ناجور


نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگِ بيرنگم.


بيا بگشای در، بگشای، دلتنگم.


حريفا! ميزبانا!

ميهمانِ سال و ماهت پشتِ در چون موج می لرزد.

 
تگرگی نيست، مرگی نيست.


صدائي گر شنيدی، صحبت سرما و دندان است.


من امشب آمدستم وام بگذارم.


حسابت را كنار جام بگذارم.


چه مي‌گويی كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟


فريبت می دهد، بر آسمان اين سرخیِ بعد از سحرگه نيست.

 
حريفا! گوشِ سرما برده است اين،يادگارِ سيلیِ سردِ زمستان است.


و قنديلِ سپهرِ تنگ ميدان، مرده يا زنده،


به تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُه تويِ مرگ اندود پنهانست.


حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

 
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.


نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،


درختان اسكلتهاي بلور آجين،


زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،


غبار آلوده مهر و ماه،


زمستان است ...!

خواننده:استاد محمدرضا شجریان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

شنبه بیست و هفتم آبان 1385
 

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که

-                             غرق ابهامند

-نه،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

جمعه چهاردهم مهر 1385

 

خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است...

                                                      

سهراب

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

 

سهراب

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

                          و... مهربانی را به سمت ما کوچاند!

سهراب

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

 

و سهراب... به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و سهراب...به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد

و سهراب...همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد.

 

سهراب

برای ما یک شب...سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

 

و بار ها دیدیم

که سهراب 

با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.

                          ولی نشد!

                          که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند

                          و رفت.......

                                          تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

                         و هیچ فکر نکرد

                         که ما میان پریشانی تلفظ درها

                         برای خوردن یک سیب...

 

                              چقدر تنها ماندیم!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

شنبه هشتم مهر 1385
                                           

آنچه با معنی است خود پیدا شود

                                               و آنچه پوسیده است،آن رسوا شود

آنچه از دریا به دریا می رود

                                               از همان جا کآمد،آن جا می رود

 

                                      روز مولانا مبارک!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط مارالی 

یکشنبه دوازدهم شهریور 1385

 

هر صبح

در باغی از پروانه و گیلاس

با دامنی چین چین به رنگ چهار فصل خدا

پلک پنجره ها را باز میکنی

و من با پیراهنی خیس از طراوت اردیبهشت

به تماشایت مینشینم.

حالا به رسم همیشگی

تو نگاهم می کنی

و لبخند می زنی

و من

                                  دوباره عاشقت می شوم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

شنبه یازدهم شهریور 1385
       تنها ماندم

I Have Nobody

          

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

سه شنبه هفتم شهریور 1385
                                   با من اکنون

                                چه نشستن ها

                                    خاموشیها

                                    با تو اکنون

                               چه فراموشیهاست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط مارالی 

جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
 

                                زمستون غم عریون باغچه چون بیابون

                                     درختا با پاهای برهنه زیر بارون

                                     نمی دونی تو که عاشق نبودی

                                   چه سخته مرگ گل برای گلدون

                             گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه

                                     واسه هم قصه گفتن عاشقانه

                           چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون

                         مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون

                              زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

                                   بهاره زمستونا برای تو همیشه

                                    تو مثل من زمستونی نداری

                                که باشه لحظه ی چشم انتظاری

                              گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون

                                    گلای کاغذی داری تو گلدون

                           تو عاشق نبودی ببینی ترس روزای جدایی

                  چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مارالی  | 

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
     

             خدايا تو خود ميداني انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است


             چه زجر ميكشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط مارالی 

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
 

     

                             اگه سهم من از این همه ستاره

                              فقط سو سوی غریبی است

                                          غمی نیست.

                 همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط مارالی  | 

چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
چگونه ابر کدورت مرا فرو پوشاند

چگونه باور من

                             - در فضا معلق ماند

چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما

هزار نفرین باد

به دست های پلیدی

که سنگ تفرقه افکند در میان ما

دوباره با تو نشستن

                              -دوباره آزادی؟

مگر به خواب بینم

                            -شبی بدین شادی

شراب نور کجاست؟

تشنه ی صبور کجاست؟

 

حمید مصدق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط مارالی  | 

چهارشنبه چهارم مرداد 1385
                              

                     چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

                                     گونه ام بستر رود

                             کاشکی همچو حبابی بر آب

                     در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط مارالی  | 

سه شنبه سوم مرداد 1385
                     عشق                   

                     فراموش کردن خود در وجود کسی است که            

                      همیشه ما را به یاد دارد...

 

                           

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط مارالی