ای اشتیاق مرگ
در من طلوع کن
من اختتام قصه ی مجنون رام را اعلام می کنم
ای اشتیاق مرگ
در من طلوع کن
من اختتام قصه ی مجنون رام را اعلام می کنم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط مارالی
|
ای دل من گریه نکن کاری ازت بر نمیاد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط مارالی
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سر گشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو،چشمه ی شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
نه بهاری و نه یاری دیگر
حیف!!!
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو
این غم شیرین را
با خودم خواهم برد
حمید مصدق
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ی ما...
چگونه بتوان گفت؟
-هنوز با من هست
کجایی ای همه خوبی؟
تو ای همه بخشش
چه مهربان بودی
-وقتی که مهربان بودی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط مارالی
|
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میان ما
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و کس نمی داند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم مرد
چگونه خواهم زیست
حمید مصدق
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن
و وارد کوچه و پس کوچه های تنهایی شو
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن
کنار بید مجنون خزان زده
و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام
در کلبه را باز کن
به سراغ بغض خیس پنجره برو
حریر غمش را کنار بزن
مرا خواهی دید
که با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار است
پشت دیوار درد هایم نشسته است!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط مارالی
|
آه! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن،
خاطر خود را بی سبب ناشاد کردن.
بر خلاف یاوه ی مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز
می کشم تصویر آن را
یاد من می آید از آن روز!
نیما یوشیج
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
با تو یک ساعت کنار درخت هر روز
با تو عطر شب و نگاه ماه
با تو باران و جاده ی خیس و چتر و حرف
با تو چه عطر خوشی
سمت های مرا از پرنده پر می کند
اردیبهشت!
خودت هم می دانی آنقدر عاشقم
که همه را شبیه تو می بینم!
با تغییری کوچک
برگرفته از:
نامه یا کمتر بگویم های من به اوما
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که
هيچ زندگي نکرده است !
تقويمش پر شده بود
و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني .
نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد .
آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد .
جيغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد .
کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .
خدا سکوتش را شکست و گفت
عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت ،
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي ،
تنها يک روز ديگر باقي است .
بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن .
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز !
با يک روز چه کار ميتوان کرد ؟!
خدا گفت :آنکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،
گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در
نمييابد هزار سال هم به کارش نمي آيد .
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و
گفت : حالا برو و زندگي کن .
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي
دستانش درخشيدند .
اما ميترسيد حرکت کند.....ميترسيد راه برود .....ميترسيد
زندگي از لاي انگشتانش بريزد ، قدري ايستاد ..... بعد
با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين
زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين يک مشت را
مصرف کنم .
آنوقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سرو رويش پاشيد ،
زندگي را نوشيد ،
زندگي را بوييد ،
و چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود .
ميتواند بال بزند . ميتواند پا روي خورشيد بگذارد .
ميتواند .....
او در آن يک روز آسمان خراشي بر پا نکرد ،
زميني را مالک نشد ،
مقامي را بدست نياورد ،
اما .....اما در همان يک روز دست به پوست درخت کشيد
روي چمن خوابيد ،
کفش دوزکي را تماشا کرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنهايي که نميشناختندش سلام کرد
و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ،
لذ ت برد و سرشار شد و بخشيد ،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .
او همان يک روز زندگي کرد ،
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ،
کسي که هزار سال زيسته بود ...!
ارادتمند شما : سوگند امير
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط مارالی
|
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛
و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:
سلام؛
اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.
با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم
و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب،من باز هم منتظرت هستم؛
سراسر پر از عشق تو...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت:خدا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
صبح بود.
آسمان آبی بود.
همه چیز اردیبهشت بود.
پاک پاک پاک.
خورشید بود.
عشق بود.
دوستی بود.
دانه ی اناری بود.
من بودم و هجوم گرم لحظه هایی که از خورشید می آمدند.
ناگهان رویش شقایقی اردیبهشت آن روز مرا ترساند.
چه ترس قشنگ پاکی!
یکدست یکدست...
مثل ابر های خاکستری که این روزها منظره ی پشت پنجره اتاقم شده!
"ابر خاکستری بی باران دلگیر است"
این روزها نه فقط سکوت بلکه همه چیز دلگیر است.
همه چیز خاکستری است.
سفیدی های ابر و کاغذ خاکستری شده.
اردیبهشت مرده و از آن فقط خاکستر به جا مانده
همه ی آبی ها
همه ی سفیدها
همه ی چیز های خوب مرده است
مداد ها شکسته است
مارالی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...
به جز مداد سفيد...
هيچ کسي به او کار نمي داد...
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...
جاي خالي او...
با هيچ رنگي پر نشد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
به سراغ من اگر مي آييد؛ نرم و آهسته بیایید
مبادا كه ترك بردارد شيشه نازك تنهايي من...
آرام باش وگوش كن:
شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی.
در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید.
صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست
و تنها می توان آن را با گوش دل شنید
و نه با گوش جان.
پس گوش دل خود را باز کنیم
تا صدای سکوت را بشنویم که
همان صدای خداست
و صدای خدا آهنگ عشق است؛
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بیایید...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
یک سال دیگه هم با کلی خاطره ی شاد و غمگین از اون
۲۸ بهمن پارسال گذشت...
امروز ۲۸ بهمن هست... !
۱۶ سال پیش این موقع ها...
خدا با من خداحافظی کرد
و من و با یه دونه فرشته ی مهربون فرستاد جایی که
خیلی عجیب بود!
جایی با آدم هایی مختلف...
مهربون و صادق و با وفا...
اما گاهی هم
آدمایی که دل من ازشون می گرفت
جایی که من برای کنار اومدن باهاش دست فرشتمو رها نکردم...
فرشته من رو پیش خدام می برد...
امروز می گم فرشته ی مهربونم دوستت دارم!!!
اندازه ی همه ی آبها و نورها...
هیچ وقت تنهام نگذار
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسی سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوی كس يازی،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه می آيد برون، ابری شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داری چشم،
ز چشمِ دوستانِ دور يا نزديك؟
مسيحای جوانمرد من! ای ترسایِ پيرِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، ميهمان هر شبت؛ لولی وشِ مغموم.
منم من، سنگ تي پا خوردة رنجور.
منم، دشنامِ پستِ آفرينش، نغمة ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگِ بيرنگم.
بيا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا!
ميهمانِ سال و ماهت پشتِ در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست، مرگی نيست.
صدائي گر شنيدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه ميگويی كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت می دهد، بر آسمان اين سرخیِ بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوشِ سرما برده است اين،يادگارِ سيلیِ سردِ زمستان است.
و قنديلِ سپهرِ تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُه تويِ مرگ اندود پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است ...!
خواننده:استاد محمدرضا شجریان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
- غرق ابهامند
-نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است...
سهراب
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
سهراب
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و... مهربانی را به سمت ما کوچاند!
سهراب
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و سهراب... به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و سهراب...به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد
و سهراب...همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد.
سهراب
برای ما یک شب...سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم
و بار ها دیدیم
که سهراب
با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.
ولی نشد!
که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت.......
تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب...
چقدر تنها ماندیم!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
آنچه با معنی است خود پیدا شود
و آنچه پوسیده است،آن رسوا شود
آنچه از دریا به دریا می رود
از همان جا کآمد،آن جا می رود
روز مولانا مبارک!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط مارالی
هر صبح
در باغی از پروانه و گیلاس
با دامنی چین چین به رنگ چهار فصل خدا
پلک پنجره ها را باز میکنی
و من با پیراهنی خیس از طراوت
اردیبهشت![]()
به تماشایت مینشینم.
حالا به رسم همیشگی
تو نگاهم می کنی
و لبخند می زنی
و من
دوباره عاشقت می شوم ![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
I Have Nobody
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
چه نشستن ها
خاموشیها
با تو اکنون
چه فراموشیهاست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط مارالی
زمستون غم عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمی دونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره زمستونا برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه ی چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی ترس روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مارالی
|
خدايا تو خود ميداني انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجر ميكشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط مارالی

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط مارالی
|
چگونه باور من
- در فضا معلق ماند
چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما
هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میان ما
دوباره با تو نشستن
-دوباره آزادی؟
مگر به خواب بینم
-شبی بدین شادی
شراب نور کجاست؟
تشنه ی صبور کجاست؟
حمید مصدق
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط مارالی
|
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط مارالی
|
فراموش کردن خود در وجود کسی است که
همیشه ما را به یاد دارد...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط مارالی