تبليغاتX
و صبوری مرا کوه تحسین می کرد
 

مذهبم را من

به تلاوت آیه ی دوست داشتن تو خواهم داد

و بازش به هیچ رستگاری نخواهم جست

تا رویش دوباره ی گیاه

اعتمادم نیست

به آب

حتا به عبور باد

 

این من بودم که تا آغاز ضجه ام

تا اولین نشئه ی بستن چشم زیر سینه های مادرم

دوست داشتنت را گریستم

هنگام نیست

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط اردی بهشت |

 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد


و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.


روزي كه كمترين سرود بوسه است


و هر انسان براي هر انسان برادري ست.


روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل افسانه ايست


و قلب براي زندگي بس است.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.

روزي كه هر لب ترانه ايست

تا كمترين سرود، بوسه باشد.

روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي

و مهرباني با زيبائي يكسان شود.

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .

و من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي

كه ديگر

نباشم.

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط اردی بهشت |

 

 SohrabSepehri.com

تو نخواهی آمد

و شعر

داستان پرنده ای است

که پرواز را دوست دارد و

بالی ندارد

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط اردی بهشت |

 

SohrabSepehri.com

انگار از دنیا چیزی کم است

تو که کنارم نیستی

برف که برای خود نم نم می بارد، می بارد

برگ که تگرگ زمان را تاب می آورد

و سرفه کنان روی شاخه ی خود پیر می شود،

اما چیزی کم است

تو که کنارم نیستی.

 

اگر تو زاده نمی شدی

هر روز عصر

مردم که به خانه هاشان باز می گشتند

می ایستادند

یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند

و شگفت زده می پرسیدند:

برف،بچه ها ، کار ،جاده ها ،...

اما انگار

یک چیزی کم است!

 

و پریشان به خانه قدم می نهادند.

 

انگار از دنیا چیزی کم است.

تو که کنارم نیستی.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط اردی بهشت |

 

SohrabSepehri.com

رسم روياها همين است

که تنها بماني با اندوه خويش

باور کني که بر نمي گردد

که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي

تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط اردی بهشت |

 

SohrabSepehri.com 

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن

من اختتام قصه ی مجنون رام را اعلام می کنم

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط اردی بهشت |

 

ای دل من گریه نکن کاری ازت بر نمیاد...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط اردی بهشت

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سر گشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

 

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو،چشمه ی شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود

 

نه بهاری و نه یاری دیگر

حیف!!!

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو

این غم شیرین را

با خودم خواهم برد

 

حمید مصدق

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط اردی بهشت |

 

هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

اگر چه فاصله ی ما...

چگونه بتوان گفت؟

-هنوز با من هست

کجایی ای همه خوبی؟

تو ای همه بخشش

چه مهربان بودی

-وقتی که مهربان بودی

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط اردی بهشت |

 

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما

هزار نفرین باد

به دست های پلیدی

که سنگ تفرقه افکند در میان ما

امید آمدنت را به گور خواهم برد

و کس نمی داند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم مرد

چگونه خواهم زیست

 

حمید مصدق

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط اردی بهشت |

 

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار

خیابان غربت را پیدا کن

و وارد کوچه و پس کوچه های تنهایی شو

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن

کنار بید مجنون خزان زده

و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام

در کلبه را باز کن

به سراغ بغض خیس پنجره برو

حریر غمش را کنار بزن

مرا خواهی دید

که با بغضی کویری که غرق عصاره ی انتظار است

پشت دیوار درد هایم نشسته است!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط اردی بهشت |

 

SohrabSepehri.com

آه! می گویند چون بگذشت روزی

بگذرد هر چیز با آن روز

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

زان نباید یاد کردن،

خاطر خود را بی سبب ناشاد کردن.

بر خلاف یاوه ی مردم

پیش چشم من ولیکن

نگذرد چیزی بدون سوز

می کشم تصویر آن را

یاد من می آید از آن روز!

 

 

نیما یوشیج

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط اردی بهشت |

 

با تو یک ساعت کنار درخت هر روز

با تو عطر شب و نگاه ماه

با تو باران و جاده ی خیس و چتر و حرف

با تو چه عطر خوشی

سمت های مرا از پرنده پر می کند

اردیبهشت!

خودت هم می دانی آنقدر عاشقم

که همه را شبیه تو می بینم!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط اردی بهشت |

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که

هيچ زندگي نکرده است !

 تقويمش پر شده بود

و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.

 پريشان شد و آشفته و عصباني .

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . 


داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد .

آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد .

جيغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد .

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .

خدا سکوتش را شکست و گفت

عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت ،

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي ،

 تنها يک روز ديگر باقي است .

بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن .


لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز !

با يک روز چه کار ميتوان کرد ؟!


خدا گفت :آنکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،

 گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در

 نمييابد هزار سال هم به کارش نمي آيد .


و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و

گفت : حالا برو و زندگي کن .

 
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي

دستانش درخشيدند .

اما ميترسيد حرکت کند.....ميترسيد راه برود .....ميترسيد

 زندگي از لاي انگشتانش بريزد ، قدري ايستاد ..... بعد

با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين

 زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين يک مشت را

مصرف کنم .


آنوقت شروع به دويدن کرد

زندگي را به سرو رويش پاشيد ،

 زندگي را نوشيد ،

زندگي را بوييد ،

و چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود .

ميتواند بال بزند . ميتواند پا روي خورشيد بگذارد .

 ميتواند .....


او در آن يک روز آسمان خراشي بر پا نکرد ،

زميني را مالک نشد ،

مقامي را بدست نياورد ،

اما .....اما در همان يک روز دست به پوست درخت کشيد

 روي  چمن خوابيد ،

کفش دوزکي را تماشا کرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي که نميشناختندش سلام کرد

و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

 
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ،

لذ ت برد و سرشار شد و بخشيد ،

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

 
او همان يک روز زندگي کرد ،

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ،

 کسي که هزار سال زيسته بود ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط اردی بهشت |

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛

و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:

سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

 من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

 آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 دوست و دوستدارت:خدا

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط اردی بهشت |